شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

از بچگی به این موضوع خیلی فکر میکردم که این دنیا با اینکه گرد هست باید یه جایی تموم بشه
یعنی یه بن بست بزرگ
یا نه یه جایی باید باشه نشه ازش رد بشی یا اگر هم رد شدی بازم برسی به خودش
خلاصه یه چیزی مثل یه نقطه برای یه جمله ...همه حروف دست به دست هم میدن کلمات رو میسازن کلمات کنار هم میشینن تا به اون نقطه برسن
گذشت روزگاری
این افکار بچگانه یه جورایی حالت پختگی به خودش گرفت
این افکار همین طور ادامه داشت تا اون روزی که به این آخر رسیدم...به آخر این دنیای گرد
خود خودش بود شک نداشتم
تنها چیزی که فکر نمیکردم این اندازه ابهت بود برای این بن بست
یه بن بست عظیم
جایی که نه برای همه ولی میلیون ها نفر این نقطه رو تهش میدونن
انتهای همه ی راهها و جاده هایی که برای رفتن هست
انتهای تمام مقصد ها برای رسیدن

از خویش برستم من بر سجده نشستم من خویشم همه غیر آمد از غیر گسستم من
و گفتم:
لبیک...الهم لبیک...
لبیک را گفتم و به گرد خانه چرخیدم


میچرخم و مینوشم از این جام بی خود شوده از خویشم و از گردش ایام
این عشق الهی ست حق لایتناهیست

Image and video hosting by TinyPic

هیچ نظری موجود نیست: