چهار – پنج ساله که بودم یک سه چرخه داشتم و یک توپ فوتبال و كولي اسباب بازي هاي جورواجور كه هميشه سر مالكيتش با داداشم جنگ داشتيم و من بدبخت كه كوچيكتر بودن بازنده بي چون و چرا اين جنگ ها
صبح ها زل میزديم به تلویزیون و می نشستيم پای کارتونهای جورواجور . حنا دختری در مزرعه , بچه های مدرسه ی آلپ , خانواده ی دکتر ارنست , هاچ زنبور عسل , بنر, بل و سپاستین و
بعد میرفتيم توی حیاط سه چرخه بازی آنقدر دور حیاط میچرخیديم که ظهر میشد
بعد از ظهر اگر مادرم میخوابید می نشستيم با اسباب بازي ها بازي ميكرديم
اگر هم مادر نمیخوابید میرفتم توی حیاط توپ فوتبال را محکم میکوبیدم به دیوار و می دویدم دنبالش غروب هم میرفتم دم در منتظر پدر میشدم تا از سر کار برگردد
تمام سالهای قبل از مدرسه ام همین طور گذشت
کلاس دوم که بودم پدر یک جعبه ی سیاه رنگ برایمان خرید به اسم « آتاری » که دسته های بازی من همیشه ی خدا شکسته بود طبق عادت گذشته سر دسته سالم جنگ با داداشم شروع ميشد كه باز هم من در اين جنگ به شدت شكست ميخوردم
بعد تر هم که پلی استیشن آمد و دوم راهنمایی که بودم کامپیوتر
خوب به آن سالهای کودکی که فکر میکنم میبینم خیلی دورند . انگار یک قرن گذشته . انگار یکی پرتشان کرده به دور ترین نقطه ی ممکن
بچه های این دوره و زمانه هیچ کدام مزه ی عروسک بازی و ماشین بازی را نمیفهمند
نمیدانند چه کیفی دارد دویدن دنبال یک توپ
حس تلخ و شیرین انتظار را هیچ وقت نمی چشند
غروبها به جای انتظار پدر را کشیدن زنگ میزنند به موبایلش که کجایی ؟ یا حتی اصلا برایشان مهم نیست که پدر کی بیاید
تلویزیون را که اصلا قبول ندارند مگر فیلمهای اکشن و کمدی را
قهرمانهایشان به جای حنا و پرین و لوسیمی شده اند یک مشت رباط و موجودات فضایی و دیجیمونها
سه چرخه انگار برایشان معنایی ندارد
که هر روز در بازیهای کامپیوتری سوار موتور سیکلت ها و ماشینهای آخرین مدل میشوند
کامپیوتر برایشان حکم اکسِژن را دارد . با اکراه خاموشش میکنند برای نهار و شام
به جای پفک و بستنی و لواشک دوست دارند وقتی پدر به خانه می آید دستش یک بازی کامپیوتری باشد
عروسک و ماشین برایشان شده جزو تزئینات اتاقشان
بادکنک را فقط توی جشن تولد ها دست میگیرند
غذای موردعلاقه شان شده پیتزا و سوسیس و کالباس
چهارتا شویدی که روی سرشان در آمده را هر روز یک مدل در میآورند
~~~~~~~~~~~~~~
اين عكس ها رو نگاه كنيد استفاده از كامپيوتر رو ياد بگيريد