سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۷

از پله های بیمارستان پایین میومدم
طبقه دوم بودم که یه سر و صدایی توجه من و به خودش جلب کرد
توی راهرو یه نگاهی کردم دیدم یه چند نفری خیلی خوشحال هستن
بالای در راهرو رو نگاه کردم دیدم تابلوی بخش زنان و زایمان رو دیدم
تابلو رو که دیدم فهمیدم جریان خوشحالی ها از چه قراره
برگشتم و اومدم پایین... چنتا پله مونده بود برسم به طبقه همکف یه سر و صدای عجیبی شنیدم ولی تا من رسیدم پایین از در بیمارستان رفتنه بودن بیرون
سرعتم و بیشتر کردم و از در بیمارستان رفتم بیرون
دیدم یه چنتا کوچه بالاتر یه آمبولانس وایساده و جمعیت هم دورش حلقه زدن
صدای جیغ و داد چنتا زن میومد از اون عکسی که دست چند نفر بود معلوم بود قضیه چی هست
خدا بیامرز جوون هم بود
سرم رو انداختم پایین و از کنارشون رد شدم
همینطور که راه میرفتم تا به ماشینم برسم یه آقا که دوربین فیلم برداری روی کولش بود نظر من رو به خودش لب کرد
دقیقتر که نگاه کردم یه ماشین گل زده دیدم و جناب داماد که داشت سوار ماشین میشد
اون آقا هم مشغول فیلم برداری از جناب داماد بود
سرم و انداختم پایین یه نیش خندی زدم و رفتم

کمتر از 1 کیلومتر بود از طبقه دوم دوم بیمارستان تا جلوی این گل فروشی
یه عده دنبال اسم بچه که تازه به دنیا اومده بود بودن
یه عده دنبال مسجد برای مراسم ختم
یه عده هم دنبال خیابون باحال برای شب گردی دنبال ماشین عروس


شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

از بچگی به این موضوع خیلی فکر میکردم که این دنیا با اینکه گرد هست باید یه جایی تموم بشه
یعنی یه بن بست بزرگ
یا نه یه جایی باید باشه نشه ازش رد بشی یا اگر هم رد شدی بازم برسی به خودش
خلاصه یه چیزی مثل یه نقطه برای یه جمله ...همه حروف دست به دست هم میدن کلمات رو میسازن کلمات کنار هم میشینن تا به اون نقطه برسن
گذشت روزگاری
این افکار بچگانه یه جورایی حالت پختگی به خودش گرفت
این افکار همین طور ادامه داشت تا اون روزی که به این آخر رسیدم...به آخر این دنیای گرد
خود خودش بود شک نداشتم
تنها چیزی که فکر نمیکردم این اندازه ابهت بود برای این بن بست
یه بن بست عظیم
جایی که نه برای همه ولی میلیون ها نفر این نقطه رو تهش میدونن
انتهای همه ی راهها و جاده هایی که برای رفتن هست
انتهای تمام مقصد ها برای رسیدن

از خویش برستم من بر سجده نشستم من خویشم همه غیر آمد از غیر گسستم من
و گفتم:
لبیک...الهم لبیک...
لبیک را گفتم و به گرد خانه چرخیدم


میچرخم و مینوشم از این جام بی خود شوده از خویشم و از گردش ایام
این عشق الهی ست حق لایتناهیست

Image and video hosting by TinyPic