چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵

مرد پشت میز نشسته بود، روبروی زن. تمام تلاشش را می‌کرد تا بتواند او را آرام کند
وقتی اشک‌های زن را دید نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد
چرا گریه می‌کنی؟ . . . حالا که چیزی نشده
زن که انگار حرف مرد رو نمیشنید زیر لب گفت
خیلی وحشتناک بود . . . آخه خدا چرا؟
مرد که میخواست زن رو آروم کنه گفت
آره . . . وحشتناک بود . . . ولی تو هم باید به خودت مسلط باشی
:زن باز هم زیر لب گفت
- من چه جوری باید تحمل کنم؟ . . . خدایا چه جوری؟
مرد به آرامی گفت
تو خیلی احساساتی هستی . . . منطقی باش . . . البته من خودم هم ترسیدم . . . ولی الان کاملا بر اعصابم مسلطم
زن بی اعتنا به حرف مرد گفت
- یعنی الان داره چی کار می‌کنه؟
:مرد نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد
. . از دست تو دیوونه نشم خوبه.
چرا مزخرف می‌گی؟ . . . خوب معلومه، نشستم روبروی تو و سعی می‌کنم آرومت کنم . . . ولی مثل این که تو داری پیروز می‌شی مرد دستانش را در هم گره کرد و سرش را پائین‌تر آورد تا چشمان زن را بهتر ببیند. با حالتی آمیخته با ترحم گفت
- شوکه شدی . . . چند روز که بگذره درست می‌شه.
زن خیلی آرام و بی‌صدا جملات را تکرار می‌کرد. مرد سعی می‌کرد از میان حرکت لب‌هایش حرف‌هایش را بفهمد. انگار داشت با خودش نجوا می‌کرد
- کاش من جای تو پشت فرمون نشسته بودم . . . کاش همون اول می‌ذاشتی من بشینم . . . کاش من جای تو پشت فرمون نشسته بودم . . . چرا نذاشتی؟ . . . آخه چرا؟ . . .
مرد به سختی می‌توانست جملات را تشخیص دهد. لب‌های زن آرام آرام به هم دوخته می‌شد. جملاتش نامفهوم‌تر می‌شدند. مرد عصبی شد و با صدای بلند گفت:
- بس کن دیگه . . . داری منم دیوونه می‌کنی . . . تو فقط شوکه شدی، همین . . . باید بریم پیش یه روانپزشک.
مرد دستش را دراز کرد تا دست زن را بگیرد و او را بلند کند، ولی نتوانست. دستش از دستان زن عبور می‌کرد، نمی‌توانست دستان زن را بگیرد
عصبانی شده بود. چند بار تلاش کرد ولی بی‌فایده بود. خواست شانه‌ی زن را بگیرد، ولی نتوانست. دستش از شانه و گردن زن هم عبور کرد
گریه‌ی آرام زن تبدیل به هق‌هق شد. بغضش ترکید، سرش را روی میز گذاشت و بلند بلند گریه کرد
پشت سر زن قاب عکس مرد بود وقتی که زن سرش را روی میز گذاشت، قاب عکس پشت سرش نمایان شد. مرد می‌توانست عکس خودش را در قاب عکس ببیند
چشمان مرد روی قاب عکس قفل شد. با دهانی باز آن را تماشا می‌کرد
گوشه‌ی قاب عکس نواری سیاه چسبانده بودند
!!!!........

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵

حل مسله به دو روش آمریکایی و روسی
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانورد و آغاز کرد با مشکل کوچکی رو به رو شد
آنها فهمیدن که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمیکنه
جوهر خودکار به سمت پایین نمیایید و روی کاغذ نمی ریزد
راه حل آمریکایی
برای این کار آنها مشاورین شرکت اندرسون را انتخاب کردند
تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید... دوازده میلون دلار صرف شد
در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که
در محیط بدون جاذبه مینوشت
زیر آب مینوشت
روی هر سطحی حتی کریستال مینوشت
و در دمای زیر صفر تا 3000 درجه سانتیگراد کار میکرد
راه حل روسی ها
روسی ها از روشی راحت تر استفاده کردند
!...آنها از مداد استفاده کردند
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
این دو مثال مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسله میباشد
تمرکز روی مشکل کاری که آمریکایی ها کردند و مشکل که خودکار بود رو حل کردن
تمرکز روی راه حل کاری که روس ها کردن و یک راه برای نوشتن پیدا کردند و از مداد استفاده کردند

دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۵

!!!...به خاطر بسپاریم که
دقت اول " از پشیمانی اخر " جلوگیری می کند

دوستی هم درست مانند عشق " حتما باید دو طرفه باشد

روح در سکوت سخن می گوید

خشنود ساختن همگان محال است

یک انسان خردمند فرصتها و شانسها را می سازد نه اینکه در انتظار انها بنشیند

هر کجای زمین که مایلی بکن " گنجی خواهی یافت " البته به شرط اینکه با ایمان یک کشاورز زمین را بکنی
لطفی بکن ولی توقع جبران ان را نداشته باش

تصمیم های خداوند اسرار امیز " اما همواره به سود ما می باشد

موفقیت سفر است " مقصد نیست

دل معبد فرشتگان است به شیطان اجاره اش ندهید
قلب کودک تحقیر شده " بمبی است که فردا منفجر می شود

حق تقدم همیشه با کسی است که حق را مقدم داشته است

لطفی بکن ولی توقع جبران ان را نداشته باش
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هفته ها بود كه در گوشه مغازه خاك مي خوردم
دوستانم هر كدام ارزوهاي زيادي براي خود داشتند در يك برج، پذيرايي مجلل ،اتاق و... اما من هیچ كدام ازاينهارا دوست نداشتم و شايد غصه دار ترين جنس مغازه بودم
روزي يك مشتری امد و لامپی خواست، مغازه دار مرا داد اما مشتري نپسنديد و يكي قويتر و پرنور تر را خواست
من خارج از زندان مقوايي در كنار پنجره قرار گرفتم و تا صبح دور نمايي از شهر را تماشا مي كردم
دوستان زيادي داشتم و مي دانستم شهر روشن بودن خود را در شب مديون
دوستانم بود و من به لامپ بودن خود افتخار مي كردم
فكر مي كردم كجا را روشن كنم بهتر است يا اينكه كجا باشم
...حوصله ام سر رفت اما
اه چه پر نور چه زيبا چه لامپ قشنگي ساخت كدام كارخانه است ؟
چرا خاموش و روشن مي شود؟
خراب شده است؟
اهای با شما هستم اسم شما چیست؟
...اهاي
لامپ زيبا پايين تر امد و گفت
دوست کوچولو با من بودس؟
بله اسم شما چيست؟
- ستاره
چقدر پر نور و زيبايي. من هم مي خواهم مثل شما در اسمان بدرخشم كمك مي كني ستاره باشم؟
نه تو لامپ هستي و نمي تواني ستاره باشی
با اين كه كوچك و ضعیفم قول ميدهم پر نور باشم
- نه نمي شود اما مي تواني يك دوست ستاره براي همیشه داشته باشي
با شما؟
-بله با من از آسمان برايت چشمك مي زنم نگاه كن و رفت
لامپ كوچك ما تنها ماند و تا سحر به ستاره نگريست هم از زيباييش لذت مي برد هم حسرت
شاد بود از اينكه يك دوست ستاره داشت و غصه دار از اينكه ارزو داشت ستاره باشد اما نمي توانست
فردا مغازه دار تمام لامپهايش را فروخت و دوست كوچك ما هم در بين انها بود
صحبت از استفاده انها در يك برج بلند بود
همه شاد از اينكه به ارزويشان رسيده بودند و مي توانستند روشن كنند. اما لامپ كوچك صد واتي ما شاد نبود ، او دوست داشت ستاره باشد و هر شب به دوستش نگاه مي كرد و اشك مي ريخت
دوست داشت او هم براي دوستش چشمك بزند
هفته ها گذشت و او با زيركيش پنهان شد
تا روزي كه چشمانش را باز كرد اطرافش را ديد هیچ لامپي باقي نمانده بود همه را برده بودند و او تنها مانده بود ترسي وجودش را فرا گرفت هدف از ساختن او ستاره شدن نبود شايد روشن کردن اتاقي كوچك همين
اما وقتی اين موضوع را فهميد كه دير شده بود تنها بود و در تل انباري از اشغالها گم شده بود
خودش را به سنگها مي زد تا بميرد
مضحكه دوستانش شده بود دنيا ساختگي انسانها، گرداگردش مي چرخيد گويي زمان مرگش فرارسيده بود
اما كارگري خم شد و او را برداشت... لحظه اي فكر كرد و او را با خود به بالاترین طبقه برج برد
نه از ان هم بالاتر روي بام برج لامپ را به سر يك تيرك فلزي بلند وصل كرد و با كمك دوستانش تيرك را بلند كردند و لامپ در بالاترین نقطه شهر قرارگرفت
بله... لامپ ما در شب، روشن و خاموش مي شد تا بزرگترين برج شهر را محافظت كند
و شايد روشن، خاموش مي شد تا ستاره اي باشد

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

سلام
تو این پست میخوام مدل صحبت کردن پدر و مادر با بچه رو بنویسم
البته بگم این پست فقط جنبه شوخی داره
«مامان»
بچه: مامان
مامان: مبعله ؟
بچه: من می خوام به دنیا بیام
باشه
مامان
بعله ؟
من شیر می خوام
باشه
مامان
بعله ؟
من جیش دارم
خب
مامان
بعله؟
من سوپ خرچنگ می خوام
چشم
مامان
بعله ؟
من ازون لباس خلبانیا می خوام
باشه
مامان
بعله؟
من بوس می خوام
قربونت بشم
مامان
جونم
من شوکولات آناناسی می خوام
باشه
مامان
بعله ؟
من دوست می خوام
خب
مامان
بعله ؟
من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
چشم
مامان
بعله ؟
من یه مهمونی باحال می خوام
باشه عزیزم
مامان
بعله ؟
من زن می خوام
باشه عزیز دلم
مامان
بعله ؟
من دیگه زن نمی خوام
اوا ... باشه
مامان
بعله
من کوفته تبریزی می خوام
چشم
مامان
بعله ؟
من بغل می خوام
بیا عزیزم
مامان
بعله ؟
مامان
بعله
مامان
جونم ؟
مامان حالت خوبه
آره
مامان
چی می خوای عزیزم
تو رو می خوام .. خیلی
«بابا»
بابا
بعله ؟
من می خوام به دنیا بیام
به من چه بچه .. به مامانت بگو
بابا
هان؟
من شیر می خوام
لا اله الا الله
بابا
چته ؟
من ازون ماشین کوکی های قرمز می خوام
آروم بگیر بچه
بابا
اههههه
من پول می خوام-
چی...!!! ؟؟؟؟
بابا
اوهوم ؟
منو می بری پارک ؟
من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟
بابا
هان ؟
من زن می خوام
ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
بابا
من جیش دارم
پوففف
بابا
درد
من زن نمی خوام
به درک
بابا
بلا
تقصیر تو بود که من به دنیا اومدم یا مامان
تقصیر عمه ات
بابا
زهرمار
من یه اتاق شخصی می خوام
بشین بچه
بابا
مرض
منو دوس داری
ها ؟
بابا
- بابا
خررر پفففف
بابا
خفه
بابا
دیگه چته ؟
من مامانمو می خوام
از اول همینو بگو ... جونت در بیاد
ببخشید
هررری

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

na جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود...زندگي را تماشا مي‌كرد
رفتن و رد پاي آن را... و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند
جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند
او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود
او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با اين آواز كمي بلرزد
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت
بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.سكوت او آسمان را افسرده كرد
آن وقت خدا به جغد گفت
آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است
جغد گفت
خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند
خدا گفت
آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌های عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ
تو مرغ تماشا و انديشه‌اي...! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست
اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد
((آن چه نپايد، دلبستگي نشايد ))


Image and video hosting by TinyPic

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ناصر عبدالهی و همتون میشناسین

این خواننده محبوب کشورمون از دیشب به دلیل نامعلومی به کمای عمیق رفته

حالش هم اصلا خوب نیست

تقریباهمه کسایی که من رو میشناسن علاقه من رو به این خواننده محبوب میدونن

براش دعا کنید


Image and video hosting by TinyPic

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵

سلام
من چند بار چنتا مطلب در مورد پسر ها و دختر ها نوشتم که دخترهای وبلاگ زیاد خوششون نیومد
...حالا
من دو تا مطلب میخوام بنویسم که همچین زیاد به نفع پسرها نیست
یعنی اصلا برا پسرا خوب نیست
فرق درس خوندن دخترها با پسر ها
...دخترها
بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند
بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست
خوب این از دخترها دو گروه شدن که خیلی ساده به نتیجه رسید
ولی پسر ها که معمولا یه جور هستن رو هم الان بهتون میگم
يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند
و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه
حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشونهمينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي
حالا یه سری سؤال جواب در مورد پسرها
چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند

چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق

برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد

آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
" کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن "

شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند


آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند
شباهت بعضی اقایون با ماشین چمن زنی در چیست ؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند " در هنگام کار سر و صدای زیادی ایجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند
تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 میلیون تومانی بخرد و یک سیستم صوتی 4 میلیون تومانی بر روی ان نصب کند

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۵

یه پدر ثروتمندی برای اینکه معنی فقر رو به پسر کوچیکش یاد بده پسر قدر ثروتشون رو تو سالهای جوونی بدونه اون رو به روستای دور افتاده برد وبرای چند روز توی یه خونه خیلی محقر موندن
در پایان سفر و در راه بازگشت پدر از پسرش پرسید
سفر چطور بود پسرم...!؟
:پسر جواب داد
خیلی خوب بود پدر
:پدر پرسید
پسرم به زندگیشون هم توجه کردی...!؟
:پسر جواب داد
آره تقریبا
:پدر پرسید
چی از این سفر و از زندگی این آدمها یاد گرفتی...!؟
:پسر گفت
پدر... ما تو خونمون یه سگ داریم ولی اینها چنتا سگ دارن
ما تو حیاطمون یه استخر داریم ولی اینها یه رودخونه خیلی بزرگ دارن که سرو تهش معلوم نیست
ما تو حیاطمون چنتا چراغ داریم ولی اونها کلی ستاره دارن
حیاط ما دیوارهاش محدود هست ولی باغ های اونها خیلی بزرگ و بی انتها هست
وقتی حرفهای پسر تموم شد پدر زبونش بند اومده بود واقعا نمیدونست چی بگه
همین طور که پدر مات و مبهوت به پسر نگاه میکرد پسر گفت
پدر من واقعا از شما ممنون هستم که به من نشون دادین که ما چقدر فقیر هستیم


Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

Image and video hosting by TinyPic چه پسر احمقی

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

سلام
امروز دو تا سی دی جدید براتون میزارم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
Image and video hosting by TinyPic
شاهکار بیژن پژوه
**ادبیاتی دیگر**
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
Image and video hosting by TinyPic
شهرام کاشانی
**Game Over**
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
این هم یه آهنگ از داریوش که از یکی از کنسرتهاش هست که واقعا قشنگ خونده
اگه دانلود کنید ضرر نمیکنید

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵

هوا خیلی سرد بود
دستاش رو مالید به هم و بلند شد دو رکعت نماز خوند
برگشت پشتش رو نگاه کرد عجب گنبد قشنگی وقتی نگاش میکرد سرما رو فراموش میکرد
دلش از خیلی ها گرفته بود کاراش خیلی گیر داشت
سرش و گذاشت روی مهر یه کم درددل کنه... تا گفت
...خدا من
من رو نگفته بود که یاد گرفتاری باباش افتاد تا گفت
...خدا بابای من
یه دفعه یاد مریضی مادرش افتاد تا گفت
...خدا مادرم
مادرم و هنوز نگفته بود که یاد رفیقیش افتاد که با چشمای گریون ازش خواسته بود براش دعا کنه
تا اومد برا این رفیقش دعا کنه یاد خیلی های دیگه افتاد
سرش و از رو مهر برداشت... رو به اون گنبد طلایی و قشنگ نشست و گفت
...آقا
آقا خیلی گیریم ها
هممون گیریم
...هیشکی هم جز شما نداریم
یه آهی کشید بلند شد رفت
*********************************
سفره خوبی بود جای همتون خالی بود
چنتا عکس که خودم گرفتم و براتون میزارم


Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

برای بزرگ نمایی روی عکس ها کلیک کنید

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

سلام
برو بچ این وبلاگ به مدت یک هفته به روز نمیشه به علت سفری که من دارم میرم
این پست فقط اس ام اس مستر مولی رو میزارم که از ما شاکی نباشه تو سفر بمیریم
یه دختر پسری با هم دوست بودن همدیگه رو خیلی دوست داشتن
ولی دختر چشمش نمیدید
دختره به پسره گفت اگه من چشم داشتم برای همیشه پیش تو میموندم
یه روز یه نفری پیدا شد چشماش رو داد به دختره
دختره هم بعد از یه عمری تونست ببینه
دختره وقتی برای اولین بار تونست پسر رو ببینه دید که اون هم نابیناست
به پسره گفت که من تو رو نمیخوام و میخوام برای همیشه از پیشت برم
وقتی دختره داشت میرفت پسره لبخنده تلخی زد و گفت
میخوای بری برو ولی مواظب چشمای من باش
یا علی

چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۵

دوستت دارم حتی اگر از چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


Image and video hosting by TinyPic

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کاش کوچیک بودیم............ وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


Image and video hosting by TinyPic

برای بزرگ نمایی روی عکس کلیک کنید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند

انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند

زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!

مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!

مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري

زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني

مرد جوان: مرا محکم بگير

زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه

:روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

يه روز يه آقاميره ثبت احوال مي خواد اسمشو عوض كنه مي گن اسمت چيه

...ميگه اكبر ان چهره

ميگن حق داري عوض کنی... چي مي خواي بزاري؟

ميگه اصغر ان چهره

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


Image and video hosting by TinyPic

برای بزرگ نمایی روی عکس کلیک کنید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

<<فرق پول گرفتن پسرو دختر از خودپرداز>>

...پسرها

با ماشين ميرن سراغ بانك، پارك ميكنن

ميرن دم دستگاه عابر بانك

كارت رو داخل دستگاه ميذارن

كد رمز رو ميزنن و مبلغ درخواستی رو وارد ميكنن

پول و كارت رو ميگيرن و ميرن

:دخترها

با ماشين ميرن دم بانك

توی آينه آرايششون رو چك ميكنن

به خودشون عطر ميزنن

احتمالا" موهاشون رو هم چك ميكنن

توی پارك كردن ماشين مشكل پيدا ميكنن

توی پارك كردن ماشين خيلی مشكل پيدا ميكنن

بلاخره ماشين رو پارك ميكنن و ميرن دم دستگاه عابر بانك

توی كيفشون دنبال كارتشون ميگردن

كارت رو داخل دستگاه ميذارن، كارت توسط ماشين پذيرفته نميشه

كارت تلفن رو ميندازن توی كيفشون دنبال كارت عابر بانكشون ميگردن

كارت رو وارد دستگاه ميكنن

توی كيفشون دنبال تيكه كاغذی كه كد رمز رو روش يادداشت كردن ميگردن

كد رمز رو وارد ميكنن

دو دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن

كنسل ميكنن

دوباره كد رمز رو ميزنن

كنسل ميكنن

به دوست پسرشون زنگ ميزنن كه طريقهء وارد كردن كد صحيح رو براشون بگه

پول رو ميگيرن

برميگردن به ماشين

آرايششون رو توی آينه چك ميكنن

استارت ميزنن

پنجاه متر ميرن جلو

ماشين رو نگه ميدارن

دوباره برميگردن جلوی بانك

از ماشين پياده ميشن

كارتشون رو از توی دستگاه عابر بانك برميدارن

سوار ماشين ميشن

كارت رو پرت ميكنن روی صندلی كنار راننده

آرايششون رو توی آينه چك ميكنن

احتمالا يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن

راه ميفتن و ميندازن توی خيابون اشتباه

برميگردن ميندازن توی خيابون درست

پنج كيلومتر ميرن جلو ترمز دستی رو آزاد ميكنن (ميگم چرا انقدر يواش ميره ها

به حركت ادامه ميدن

دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵

با تاکسی از خیابون ولیعصر به سمت میدان ونک اومد و ونک پیاده شد
ساعت رو نگاه کرد گفت
اه بیست دقیقه زود رسیدم حالا چی کار کنم
دستش تو جیبش کرد برا خودش آواز میخوند و راه می رفت که یه دفه یکی گفت
داداش کجا...!؟
اونم که توی حال و هوای خودش نبود سرمش وآورد بالا گفت
جانم...!؟
اون آقا هم که دو چشمتون روز بد نبینه یه دونه از اون راننده تاکسی ها بود که قسم خورده بود مسافر سوار کنه به هر قیمتی که شده گفت
آریا شهرمیری ها بشین بریم داداش
:گفت
آریا شهر نمیرم ممنون آقا
:راننده گفت
خوب... ولیعصر بشین بریم
:گفت
نه آقا جون ولیعصر هم نمیرم
:راننده گفت
خوب مشکلی نیست بشین میدون هفت تیر هم میریم
:گفت
داداش اونجام نمیرم
:راننده گفت
...حالا فهمیدم بالا میری
خوب بگو بابا...!! بشن بریم
تجریش میری یا پارک وی؟
:گفت
قربون دستت همین الان از اونجا اومدم
طرف که به تیپش و پیکان جوانان بزک شدش میخورد بچه پایین باشه...بچه پایین هم سرش بره نباید کم بیاره
:برگشت بهش گفت
اصلا میدونی چیه؟
:گفت
چیه؟
:راننده گفت
من حال کردم تو رو در بست به قیمت سرراهی برسونم هر جا که میری بشین بریم
یه نگاهی بهش کرد و یه لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین که یهو یارو گفت
چی شد داداش پول تو جیبت نیست؟
از اونجا که این داداشمون بچه پایین بود و بچه های پایین هم بد جور دور خوش مرامی و با معرفتی بر میدارن گفت
خوب بابا پول تو جیبت نیست...؟
...ای بابا به داداشت بگو خوب
بشین بریم بابا کی حرف پول و زد ؟
من همیشه اینجام هروقت داشتی میاری
:گفت
چیچی میگی بابا برا خودت کی حرف پول زد؟
!...مشکل پول نیست
:راننده گفت
خوب مشکل چی هست؟
:گفت
آخه هیچ جوره مسیرت به مسیرم نمیخوره
:راننده گفت
تو بگو کجا میری من مسیرم و کج میکنم که به مسیرت بخوره
:گفت
!......اون وره میدون
::راننده با صدای بلند گفت
چی...!؟ کجا میری...؟؟؟
با دستش اونور رو نشون داد گفت
اون ور میدون اون ساختمون بزرگه رو میبینی؟ مسیرم اونجاست
:راننده گفت
خوب داداش یا علی موفق باشی
ساعتش و یه نگاهی کرد گفت
اوه اوه دیرم شد
با صدای بلند گفت
داداش خداحافظ
دیدی گفتم مسیرم بهت نمیخوره
یه نیش خندی زد و دوید رفت
راننده هم با صدای بلند گفت
آریا شهر دو نفر بدو رفتیم

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

فارسی را پاس بداریم

سلام
امروز میخوام در مورد یه مسله بسیار جالب حرف بزنم
آقا یه جا هست یه سری آدم با فرهنگ اصیل ایرانی با شعار <فارسی رو پاس بداریم> نشستن و مننظرن
منتظر چی...!؟
منتظر اینکه اون طرف دنیا یه اختراع کنن و این آقایان با فرهنگ اصیل ایرانی یک اسم که در شان فرهنگ چهار هزاره ما باشه و کاملا فارسی باشه می سازن
باور نمی کنین....؟
خوب مثال میزنم
ایستگاه : پایانه
کامپیوتر : رایانه
کپن : یارانه
یه چیز بگم در مورد این رایانه و یارانه بعد برم سراغ کلمات دیگه آخه این دو تا کلمه خیلی نزدیک هم هستن آدم اشتباه میکنه
تو مغازه نشسته بودم یه دختر خانوم اومد گفت
!...آقا ببخشید
:من گفتم
!......باشه
:غرفه بغلی و نشون داد و گفت
شیر رایانه ای همینجا میدن...؟
یه نگاهی بهش کردم گفتم
بله...!شیر یارانه ای همینجا میدن
بدبخت تازه فهمید چه سوتی داده دستت در نکنه هم نگفت رفت
خوب بابا برا اینکه این مشکل پیش نیاد از این پس بجای واژه رایانه یا رایانه دیگه انتخاب با خودتونه بگین مثلا سجاد
راستی، آقاش رو هم بزارین اولش
هلی کوبتر : چرخ بال
در باره این چرخ بال هم بگم که بابا
هلی کوبتر و عوض کردین که فارسی بشه بجاش دو تا کلمه انگلیسی گزاشتین چرخ و بال
فکس: دور نگار
آقا این کلمه رو بیچاره کردن از بس براش معادل فارسی ساختن
یه بار دور نما یه بار دور نگار یه بار دیگه دیدن اوووووووووووووو این فکس خودش خوبه
بدش بازم دیدن نه بابا دور نگار با کلاس تره
موزیک ویدو: نماهنگ
موبایل : تلفن همراه
موبایل و برداشتن جاش تلفن گذاشتن... حالا فرقش چی بود بجای موبایل؛ تلفن گذاشتن
حالا با این کلمات کاملا فارسی یه جمله کاملا تر فارسی میسازم همه حال کنن
چون تلفن همراه من باطریش خالی بود یه دور نگار به من زدن که رایانه ای که یارانه ای خریدی در پایانه دو گذاشتیم
من هم به وسیله چرخ بال به ایستگاه دو رفتم و رایانه رو برداشتم یک نماهنگ زیبا به وسیله رایانه دیدم
البته بگم که نماهنگ مجاز بود آخه من تو کاره غیر مجاز نیستیم

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

روابط زن و مرد

زنان مخلوقات پيچيده‌اي هستند...تحليلي بر رابطه زن و مرد و طرز تفکر زنان
اگر او را ببوسيد، شما يک آقا نيستي
داگر او را نبوسيد، اصلا مرد نيستي
داگر از او تعريف کنيد، او فکر مي‌کند داريد دروغ مي‌گوئيد
اگر او را ستايش نکنيد، شما براي چه خوبيد
اگر شما هميشه با او موافق باشيد، شما يک زن ذليل هستيد
اگر موافق نباشيد، شما او را درک نمي‌کنيد
اگر زياد او را ملاقات کنيد، شما خيلي عجول هستيد
اگر زياد او را ملاقات نکنيد، او شما را به خيانت متهم مي‌کند
اگر خوب لباس بپوشيد، شما يک بچه سوسول هستيد
اگر نپوشيد، شما يک پسر کودن هستيد
اگر شما حسود باشيد، او مي‌گويد که اين خيلي بد است
اگر حسود نباشيد، او فکر مي‌کند که شما دوستش نداريد
اگر کوشش کنيد تا رابطه‌اي دراماتيک بسازيد، او مي‌گويد شما قدر او را نمي‌دانيد
اگر کوشش نکنيد، او فکر مي‌کند شما دوستش نداريد
اگر شما يک دقيقه تاخير کنيد، او غر خواهد زد که منتظر بودن سخت است
اگر او تاخير کند، خوب اين يک روش زنانه است
اگر شما مرد ديگري را ملاقات کنيد، شما از وقت خود خوب استفاده نکرده‌ايد
اگر او با خانم ديگري ملاقات کند، خوب اين کاملا طبيعي است آنها زن هستند
اگر شما فقط گاهي او را ببوسيد، او ادعا مي کند شما سرد هستيد
اگر شما زياد او را ببوسيد، او فرياد خواهد زد که داريد از او سو استفاده مي‌کنيد
اگر شما به زن ديگري خيره شويد، او به شما مي‌گويد که سبک هستيد
اگر او به مرد ديگري خيره شود، او خواهد گفت که او فقط خوش تيپ است
اگر شما صحبت کنيد، آنها مي‌خواهند که شما شنونده باشيد
اگر شما شنونده باشيد، آنها مي خواهند که شما صحبت کنيد
خلاصه آنکه:اچيزهاي ساده مي‌توانند در عين حال پيچيده نيز باشند
چيزهاي ضعيف مي‌توانند در عين حال قدرتمند نيز باشند
چيزهاي مغشوش نيز مي‌توانند در عين حال مطلوب باشند
مردان مخلوقات پيچيده‌اي هستند...تحليلي بر رابطه مرد و زن و طرز تفکر مردان
اگر با او خوب رفتار کنيد، او به شما خواهد گفت که اسير عشق او شده‌ايد
اگر خوب رفتار نکنيد، او به شما خواهد گفت که مغرور و متکبر هستيد
اگر با او بحث کنيد، او شما را لجوج و خيره‌سر خواهد خواند
اگر آرام باشيد (بحث نکنيد)، او شما را خنگ خواهد خواند
اگر از او باهوش‌تر باشيد، او خود را مي‌باز
داما اگر او از شما باهوش‌تر باشد، او قطعا شخص بزرگي است
اگر او را دوست نداشته باشيد، او براي بدست آوردن شما تلاش خواهد
کرداگر عاشق او باشيد، او تلاش خواهد کرد تا از دست شما فرار کند
اگر با او درباره مشکلاتتان صحبت کنيد، او به شما خواهد گفت اين حرفها آزار دهنده است
اگر درباره مسائل خود با او صحبت نکنيد، او خواهد گفت که شما به او اعتماد نداريد
اگر شما قرار خود را با او لغو کنيد، شما غير قابل اعتماد خواهيد بود
اما اگر او اينکار را بکند، حتما با مشکلي مواجه شده است
اگر شما سيگار بکشيد، شما دختر خيلي خيلي بدي هستيد
اما اگر او سيگار بکشد، او يک آقا (مرد بزرگ) خواهد بود
اگر شما امتحانتان را خوب بدهيد، شما شانس داشته‌ايد
اگر نتايج امتحانات او خوب باشد، به خاطر هوش بالا و استعدادش هست
اگر او را آزار دهيد، شما شخص ظالم و بي‌رحمي هستيد
اگر او شما را آزار دهد، شما آدم خيلي حساسي هستيد
خلاصه آنکه:اچيزهاي ساده مي‌توانند در عين حال پيچيده نيز باشند
چيزهاي ضعيف مي‌توانند در عين حال قدرتمند
نيز باشندچيزهاي مغشوش نيز مي‌توانند در عين حال مطلوب باشند


Image and video hosting by TinyPic

جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

شاید در میان شما هم دوستانی باشند که علاقه شدیدی به اذیت کردن بچه ها دارن
خوب ماهم چند راه بسیار کاری بلدیم که حتما جواب میده
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
هنگامی که بچه رو موقع بازی به هوا پرت می کنین دیگه نگیرینش
زیر گوش بچه شروع کنین فحش دادن تا حتما یاد بگیره و بگین اینا یعنی بابا دوست دارم
برای بچه ای که تازه راه افتاده زیر پا بگیرین
برای بچه ای که از بالای سکو میخواد بپره سمت شما جا خالی بدید

در تمام مسابقات دو از فرد مذکور ببرید و اورو مسخره کنید

در بازی نون بیار کباب ببر با آخرین قدرت بکوبید رو دستش و وقتی که گریه کرد سرش داد بزنید که با بچه های زر زرو بازی نمی کنین

غذای مورد علاقه بچه رو جلوی روش در سطل آشغال بریزید و به اون سبزیجات بدین
وقتی داره سرسره رو برعکس بالا میره دستاش رو بکشید تا با صورت رو سرسره بخوره
حتما در تمام بازیها از اون ببرین و در آخر هم بهش بگین جر زن
اگه فوتبال دوست داره توپ رو محکم بشوتین تو صوررتش

سعی کنید وقتی که به زمین می خوره حتما یک انگشتش رو بگیرین و با اون کلا بلندش کنین تا انگشتش کنده شه
تمامی بازی های مورد علاقش رو از رو کامپیوتر پاک کنین
داستان هایی بگید که اون توی تمام داستان ها آخرش کشته میشه
حتما در بازی هواپیما ( نگه داشتن روی دو پا ) کاری کنید که با مغز سقوط کنه
توی مهمونی رو شلوارش آب بریزین و داد بزنین این بچه خودش رو خیس کرده
******************************
Image and video hosting by TinyPic
دو تا گربه باحال
*****************************
دخترا در
هجده سالگی مثل توپ فوتبالن 22نفر دنبالشونن
بیست و هشت سالگی مثل توپ هندبالن 10نفر دنبالشونن
سی و هشت سالگی مثل توپ گلفن 1نفر دنبالشونه
چهل و هشت سالگی مثل توپ پينگ پنگن دونفر مي خوان از خودشون دورش کنن
پنجاه و هشت سالگی مثل توپ جنگي هستن همه ازشون فراری هستن
**********************************
Image and video hosting by TinyPic
فوتبالیست ها
*******************************
ترکه شب ادراري داشته . يه روز صبح از خواب بيدار ميشه ميبينه جاش خشکه !از خوشحالي ميرينه به خودش
*********************************
Image and video hosting by TinyPic
خیابونهای تهران
***********************************
غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد
*********************************
يه برره ای میمیره ، شب اول قبر ۶۲ تا فرشته میان سراغش. ۲تاشون سوال می کردن .... ۶۰ تاشون حالیش می کردن
********************************
اگه يه روز تو خيابون از کنار يه گنجشک رد شدي اون نپريد فکر نکن دوستت داره بدون تو رو آدم حسابت نکرده
*********************************
زن به شوهر : 3 تا حیوون وحشی که با خ شروع می شه نام ببر !!! شوهر : 1- خودت 2- خواهرت 3- خدا بیامرز مادرت
*******************************
این رو حتما دانلود کنید
**برای بزرگ نمایی روی عکس ها کلیک کنید**

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵

علم بهتر است یا ورزش...!!؟ قسمت دوم

سلام
توی کامت هاتون همه به این نکته اشاره کردین که علم و ورزش هر دو از نیازهای مهم یه انسانه
شما اگه به یکی از این دو توجه نکنید یعنی به یکی از نیاز های ضروری یک انسان توجه نکردید و این استعداد رفته رفته در بدن از بین میره
حالا میخوایم یه جامعه رو یه آدم در نظر بگیریم
در کل , یه جامعه باید به هر دو نیاز علمی و ورزشی با حمایت از قهرمانان این رشته ها رسیدگی کنه
حالا واقعا توی کشور ما این کار انجام میشه...!؟
همونقدری که به قهرمانان ورزشی رسیدگی میشه و این عزیزان مورد حمایت مالی و... قرار میگرند به قهرمانان علمی هم رسیدگی میشه؟
ما چنتا قهرمان ورزشی میشناسیم..!؟
یقینآ بیشتر از ده؛ بیست قهرمان ورزشی توی رشته های مختلف میشناسیم
ما چنتا قهرمان علمی میشناسیم...!؟
من خودم به شخصه یک نفر هم نمیشناسم در حالی که سالانه جوونای ما چه قدر از مدال های طلا ؛ نقره و برنز المپیاد های جهانی رو به خودشون اختصاص میدن
به کدوم یکی از این قهرمانان علمی نصف ورزشکاران پاداش دادن یا این جوون های ما از طریق رادیو تلوزیون شناخته شدن؟
من نمیخوام ارزش کار ورزشکاران و کم کنم فقط حرف من اینه که توی عصر علم و دانش چرا مسؤلین ما به قهرمانان علمیمون توجه نمیکنن
چرا یه نوجوون ما برای رسیدن به موفقیّت؛ آینده خودش رو توی کنار گذاشتن درس و گرایش به ورزش میبینن
چرا روی قهرمانان علمی خودمون تبلیغ نمیکنیم که یه نوجوون یه قسمت بزرگی از آینده خودش رو توی درس و دانشگاه و مطالعات ببینه
مثال در مورد کم توجهی به محقق ها و مکتشفامون کم نیست
کی اون جوونی رو میشناسه که 2 سال پیاپی برنده جایزه بهترین اختراعات جهان شده
به این جوون به جز یه لوح تقدیر چیزه دیگه داده نشد
این جوون پیشنهاد دانشگاه کمبریج لندن و که اقامت انگلیس و استفاده از بهترین امکانات تحصیلی رایگان و رد کرد چه کسی این موضوع و فهمید و این جوون و شناخت؟
ولی وقتی آقای رضا زاده پیشنهاد میلیونی ترکیه رو رد کرد هیچ کس نیست که این رو ندونه چون رادیو و تلوزیون روزنامه ها به خوبی این موضوع رو پوشش دادن.آقای رضازاده هم از تصمیم خودش پشیمون نشد چون به اندازه کافی پاداش این تصمیم قشنگش رو گرفت
ولی اون جوون که واقعا با کم لطفی مسئولین رو به رو شده معلوم نیست به پیشنهاد بعدی جواب مثبت نده و یه زخم فرار مغزهای دیگه بر پیکره این کشور نزاره
این جوون مخترع یه مثال هست توی کشور ما هزاران از این جوانها هستن که واقعا به حقشون نرسیدن
حالا و با این شرایط شما علم و با بدبختی هاش و محرومیت هاش رو بهتر میدونین یا ورزش رو با پول و معروفیت و محبوبیت
یا ابوالفضل

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

علم بهتر است یا ورزش...!!؟ قسمت اول

سلام
از اون وقتی که توی مدرسه به اون سطحی رسیدیم که میتونستیم خوب بنویسیم یعنی جملات رو خوب کنار هم جفت و جور کنیم که فکر می کنم کلاس سوم دبستان بود درس انشا به درسهای مدرسه اضافه شد
از سال سوم دبستان تا سوم راهنمایی که درس انشا داشتیم یه سری موضوعاتی بود که پایه ثابت این کلاس بود وهمیشه هر معلمی که میومد بی برو برگردد این ها رو برای نوشتن میگفت مثل
تابستان گذشته چه کار کردید...!؟
در آینده می خواهید چه کاره شوید...؟
...و
ولی یه موضوع هست که من بد جور یادم مونده اینه
علم بهتر است یا ثروت
سال دوم راهنمایی بودم که معلم انشا طبق معمول معلم انشا های سال های پیش این موضوع برای نوشتن انشا به ما داد
ما هم اومدیم برای بار اول متفاوت باشیم از بقیه بچه ها
توی انشام بعد از کلی بالا و پایین و نوشتن مطلب در مورد علم و ثروت در آخر یه نتیجه گیری کلی کردم با کمال افتخار نوشتم که
<<به نظر من ثروت بسیار بهتر از علم هست>>
:روز کلاس انشا معلم گفت
کی میخواد اول بخونه
من هم که کلی از خودم و انشام خوشم اومده بود سریع پریدم بالا که من میخونم
بعد از خوندن انشا معلمم یه نگاهی به من کرد و گفت
اون آخرش چی نوشته بودی...!؟
:گفتم
نتیجه گیری آخر رو میگین...؟
:گفت
!...آره
من هم که قند تو دلم آب شد گفتم به به خوشش اومد تیکه آخر رو با صدای بلند تر خوندم
<<به نظر من ثروت بسیار بهتر از علم هست>>
:گفت
پس به نظرت ثروت بهتره ها...!!؟
من که کلی حال کرده بودم که آقا سجاد معلمت حال کرده با انشات گفتم
بله آقا نظرتون چیه خوب نوشتم...؟
چشاش رو ریز کرد و یه نگاهی بهم انداخت و گفت
!...نظرم رو آخر ترم توی کارنامت میبینی
من هم که کلی حال کرده بودم که ایول معلم خوشش اومده نمره این و میخواد بزاره توی نمره آخر ترمم
چشمتون روز بد نبینه من وقتی آخرترم کارنامم رو دیدم تازه فهمیدم منظوره معلمم از اینکه
نظرم رو آخر ترم توی کارنامت میبینی چی هست
این معلم ما که اصلا از این حرف من که ثروت از علم بهتره خوشش نیومده برای اینکه به من بفهمونه که این حرف من درست نیست
یک نمره 2 برای درس انشا به من داده بود که من با تمام وجودم بفهمم که
علم خیلی بهتر از ثروت هست یا اینجوری بگم که همه جا نباید بگی که ثروت از علم بهتره
آقا ما خیلی نمرات تک رقمی توی کارناممون کم بود این 2 انشا هم اومد کنار دستش
به هر حال و بعد از گذشتن چندین سال از این موضوع من هنوز سر حرف خودم هستم که ثروت بهتر از علم هست ولی خوب فهمیدم که هیچ جا نباید این حرف رو بزنم
:ولی حالا رسیدیم به این موضوع که
علم بهتر است یا ورزش
توی پست بعدی بیشتر در باره موضوع علم بهتر است یا ورزش حرف میزنم
که چی شد به این موضوع جدید رسیدم
کسایی که کامنت میزارن نظرشون در باره علم بهتر است یا ورزش چی هست و کدوم بهتره و چرا
یا اباالفضل